تبليغاتX
کلام الملوک! - عشق نافرجام

کلام الملوک!

مبارزه با مصرف کننده ...

عشق نافرجام

برو بابا حال نداریم... 

 

_پاشو بچه لنگ ظهره  چقدر می خوابی؟

_چیه مامان  تو رو خدا ولم کن  بذار بخوابم .

_پاشو ببینم  امروز میخوایم بریم یه جای خوب.

_شما وبابا برید .من حوصله ندارم.

_بابات چشماش درد میکنه.دکتر گفته که نباید رانندگی کنه.پس حداقل بیا ما رو برسون و برگرد.

_ای بابا  اصلاْ انگار امروز من نباید بخوابم. باشه  میرم یه آبی به سر و صورتم میزنم و میام.

_باشه پسر گلم زود بیا که صبحونه بخوریم و بریم.

_به به  عجب صبحونه ای.چیه مامان امروز چه خبره؟

_هیچی گلم . مگه اشکالی داره واسه شوهر گلم و پسریه کم خَلم یه صبحونه ی خوب آماده کردم.

_ نه  چه اشکالی ، خیلی هم خوبه . خوب مامان حالا قرار که کجا بریم که اینقدر خوشحالی.

_حدس بزن گلم.

_والا چی بگم، اما هر جا هست معلومه که جای خیلی مهمیه. حالا بگو ببینم کجاست.

_امروز میخوایم بریم خونه عمو رضا.

_وای ، مامان جدی میگی؟ جون من راست میگی؟

_ چیه ؟ چت شد بچه ؟ یه کم جنبه داشته باش.

_ هیچی مامان ، خیلی خوشحال شدم . پس من میرم لباس میپوشم و آماده میشم .

_اوه اوه ، چرا حالا اینقدر عجله داری کلک؟ هان؟

_ همینجوری ، دلم واسه عمو رضا خیلی تنگ شده .

_آره جون عمّت ، تو گفتی منم باور کردم .دلت واسه عمو تنگ شده یا واسه .... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مهشید