عشق نافرجام
برو بابا حال نداریم... ![]()
_پاشو بچه لنگ ظهره چقدر می خوابی؟
_چیه مامان تو رو خدا ولم کن بذار بخوابم .
_پاشو ببینم امروز میخوایم بریم یه جای خوب.
_شما وبابا برید .من حوصله ندارم.
_بابات چشماش درد میکنه.دکتر گفته که نباید رانندگی کنه.پس حداقل بیا ما رو برسون و برگرد.
_ای بابا اصلاْ انگار امروز من نباید بخوابم. باشه میرم یه آبی به سر و صورتم میزنم و میام.
_باشه پسر گلم زود بیا که صبحونه بخوریم و بریم.
_به به عجب صبحونه ای.چیه مامان امروز چه خبره؟
_هیچی گلم . مگه اشکالی داره واسه شوهر گلم و پسریه کم خَلم یه صبحونه ی خوب آماده کردم.
_ نه چه اشکالی ، خیلی هم خوبه . خوب مامان حالا قرار که کجا بریم که اینقدر خوشحالی.
_حدس بزن گلم.
_والا چی بگم، اما هر جا هست معلومه که جای خیلی مهمیه. حالا بگو ببینم کجاست.
_امروز میخوایم بریم خونه عمو رضا.
_وای ، مامان جدی میگی؟ جون من راست میگی؟
_ چیه ؟ چت شد بچه ؟ یه کم جنبه داشته باش.
_ هیچی مامان ، خیلی خوشحال شدم . پس من میرم لباس میپوشم و آماده میشم .
_اوه اوه ، چرا حالا اینقدر عجله داری کلک؟ هان؟
_ همینجوری ، دلم واسه عمو رضا خیلی تنگ شده .
_آره جون عمّت ، تو گفتی منم باور کردم .دلت واسه عمو تنگ شده یا واسه .... .
