هدیه تولد
امان از دست پسرای loos
وقتی با حمید بازی می کردم ، خوردم زمین و پایم درد گرفت ، من هم شروع کردم به گریه کردن اما حمید گفت :"هو ... هو ... مرد که گریه نمی کنه."
به خاطر گلو دردم با مامان رفتیم دکتر . دکتر به من آمپول زد و من هم گریه کردم اما دکتر گفت :"ااا... مرد ها که گریه نمی کنند ."
موقع نقاشی کشیدن لیوان آب روی نقاشی ام ریخت و نقاشی ام خراب شد ، من هم گریه کردم ، اما مامانم گفت :"داری گریه می کنی؟مگه یه مرد گریه می کنه؟"
داشتم با سرعت در اتاق می دویدم که سرم به دیوار خورد و درد گرفت ، من هم گریه کردم ، اما بابا گفت :"تو دیگه مرد شده ای . مرد ها که گریه نمی کنند!"
امروز روز تولد هفت سالگی منه و مامان و بابا برایم هدیه خریده اند . من گفتم :"من هدیه نمی خوا م ، فقط می خوام مردی باشم که گریه می کنه ..." و گریه کردم! ![]()

